به مرور میگذرد و من ته نشین تر میشوم.
در میان حجمه تاریکی از اصوات و نورها، مثل همان نورهای کشیده شده چند سال پیش !!
آن موقع ها نورها بیشتر کش می آمدند، تمام طول رودخانه را طی می کردند و می رسیدند همین پیش پایمان ..
آن موقع ها انگار شبها هم تاریکتر بودند و خیابان ها مامن تر، مسیرهای پیاده رو هم بیشتر بودند و من
سایه تر ...
اما حالا، شاید هم اکنون تماما محو شدهام و درون هیچ خاطره واضحی دیده نمی شوم .
دیگر هیچ رنگ و نور و درختی یادم نیست، دیگر یادم نیست که چند سال و چند ماه و چند روز گذشته ..
همین حالا هم یادم نیست که از کدام سمت میشود به رودخانه رسید ..
برچسب:
نویسنده: شیدا کمالی